تبليغاتX
ققنوس در باران
ققنوس در باران

شعر و داستان

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: my favorite

دوشنبه 1385/10/25-6:59 بعد از ظهر -اتنا امین

 

 

 

 * به نام او كه زيباست و هستي بخش زيبائيها *

هفت آسمان ستاره

     زن ايستاده توي كوهپايه، با لباسهاي زنانه اي در دست

 خيره به ته دنياي كبودي كه جلوي چشمهايش كپك مي زند؛

آسماني كه از قرمزي بين متن آبي اش ياد خون مي افتد - خون زيادي

كه شايد از سر كسي مي تواند بيايد كسي كه زن بالاي

 سرش نشسته و ضجه مي زند، دستهايش را دور مي چرخاند و

ضجه مويه مي كند و مردي جوان كه روزي دامادش بود

و حالا صدها سال شكسته شده، كلاهش را در دست گرفته و

خيره شده به زمين، باد مي آيد و خاك بلند مي كند

 تا برود در چشم مرد، تا مرد بوي خاكستر را از خاك حس كند؛

خاكستري كه مي تواند مال زني باشد كه گلوله اي شده بود

 از آتش.

باد مي آيد و موهاي زني روي كوهپايه مي آشوبد و دلش ریش

 مي شود و از آسمان هيچ چيز بجز خون پيدا نمي كند.

 شب و روز اين هفته ها را در آسمان خون ديده و اشك،

دلش به هم مي خورد، از هر چيزي كه جلوي رويش مي گذاشتند،

مرد آمد و بردش توي حياط، آب مي ريزد روي دست و رويش

و بعد لبهايش را چسباند روي لبهاي زن، دست كشيد روي موهايش و

 گفت: «بچه اولش هميشه شوقش واسه پدر با بعدي ها توفير داره »

و زن تنها مي خندد، دل زن مي پيچد و زن انگار هيچ خبر دار

حالش نيست كه رنگش پريده كه تمام اين هفته ها همين جا

روي همين سنگ نشسته، پاي همين سنگ ايستاده و تنها زل زده

به آسمان كپك زده ي رو به رويش، كه كبود شده و

 انگار دارد خفه مي شود و دست و پا مي زند دختر و

جيغ مي كشد زن و مردي نيست كه به دادشان برسد.

از دست كسي كه معلوم نبود از كجا به شهر آمده و بايد به كجا مي رفت.

زن دارد از حال مي رود، تمام اين هفته ها را چيزي نخورده

 و از آسمان چشم بر نمي دارد و از مهره هاي روي صفحه

تا طالع دختر بيفتد توي آسمان و ستاره اش معلوم شود

كه دختر مي دود داخل و پايش مي گيرد به صفحه و

مهره ها پخش اتاق مي شوند، همين مي شود كه ساحره قهر مي كند و

 مي رود و بخت دختر نيمه تمام مي ماند. ساحره كه مي رود مادر

مي زند زير گريه براي دختري كه در هفت آسمانش يك ستاره نيست[1].

  زن موهايش را سپرده به دست باد كه ميايد و نمي آيد و

 ستاره ها سو سو مي زنند روي لباس سفيد دختر كه سوار بر اسب

دارد مي رود به راهي كه بختش برايش رقم زده و نقره اي هاي روي

 لباسش كه موج بر مي دارد و چشمك مي زنند. مثل ستاره هاي

كه زن در سپيده ي صبح روي تپه به نظاره نشسته، ستاره هايي

كه نقره اي مي شوند و متن آسماني كه يكدست سفيد است

و ستاره چين، كم كم زرد مي شود و بعد انگار خون مي پاشد همه جا،

 حتي به لباسهاي زن و زن جيغ مي كشد، دختر مي افتد و زن از حال

 مي رود، زن در فكر مرد جواني است كه دختر را به اندازه ي زمين،

 اسب و تفنگش دوست داشته و نمي داند چطور بگويد از كسي كه

 سر زده آمد و وسعت دامن عشقش را لكه دار كرده بود و كسي جرأت نداشت

 از خانه اش بيرون بيايد تا دختر را نجات دهد از دست مردي كه

 پا در خلوت حواي جواني گذاشته بود كه با لباسي ياسي تيره،

چشمهاي تيله اي مشكي و صورت گرد، در سياهي دخمه خرگوش سفيدي را

مي مانست كه هر حسي را در هر آدمي بر مي انگيخت، حالا چه بايد بگويد

 به مردي كه رفته بود تا از شهرش دفاع كند، مردي براي زنش از همه چيزش

 گذشته بود: مهر پدر، ديدار مادر، خانواده و حتي ارث بزرگش و

حالا تنها او بود و اسبي و زميني و تفنگي تازه بارها از خان همسايه حرف

شنيده بود تا دخترش را به چنگ آورده بود. باد مي آيد و نمي آيد زن ضجه

 مي كشد، ضجه اي كه در كوههاي سياه آن اطراف به زوزه ي ماده گرگي

 زخم خورده مي ماند.

            زن از خواب پريد، چراغ خوابش را روشن كرد و سعي كرد زير نور قرمز و

 آبي گردانش خوابي را كه ديده بود بياورد، خوابي كه انگار چرخ مي خورد در ذهنش.

 نفسش به شماره افتاده بود و قلبش تند مي زد. خوب كه چشمهايش به اطراف

عادت كرد تازه يادش آمد توي اتاق پهلويي مردي خوابيده كه يك دنيا دوستش 

دارد. مردي كه ستاره شان حتماً با هم جفت و جور بود[2]... هر كاري كرد

 خوابش يادش نيامد فقط مي دانست اين خواب را بارها و بارها ديده است و 

هر بار كه يادش آمده كجاست از ذهنش پريده خوابش حس كرد اين خواب

 تكه اي از حقيقتي بوده كه سالها پيش از ياد برده. وقتي اين را به مرد مي گويد

كه چشمهايش را باز كرده و با تعجب به زن نگاه مي كند. مرد تنها  مي گويد:

 « واقعيت دروغ است و دروغ واقعيت »[3]. زن سعي كرد بخوابد اما در همان

 حال و هواي خوابش مانده و دارد دست و پا مي زند. شب با تمام سنگيني اش

 مي گذرد. چشمهايش را كه باز مي كند آفتاب خودش را انداخته روي كوچه و

 خيابان بين دست و پاي مردمي كه مي آمدند و مي رفتند، مرد رفته و زن

صبحانه خورده و نخورده لباس پوشيد و بيرون رفت. سركارش سري مي زند

 و غري به شاگردش، خريد مي رود، قطعه هايي نو براي كامپيوتر، كيك سفارش

 مي دهد- يك كيك قهوه اي بزرگ با ستاره ستاره هاي سفيد و قلبي قرمز و ژله اي،

 با دو شمع نقره اي رسيد خانه، براي خودش چاي ريخت، نشست رو به پنجره

روي صندلي و نفهميد چرا خواست در خاطرات كودكي اش غرق شود.

     دخترك در كوچه پس كوچه هاي هميشه، هر روز به دنبال

ستاره هاي آسمان مي گشت و همين بود كه مردم تصور مي كردند

عقل درست و حسابي ندارد. تا آن روز كه براي مادرش خوابي را كه ديده بود

 تعريف كرد و مادر تنها با  تعجب يادش به افسانه ي زني افتاد كه

در هفت آسمان ستاره نداشت و بعد از مرگش پيكرش ناپديد شده بود و افسانه اش

سينه به سينه گشته بود تا رسيده بود به او، اما هنوز دخترك را كوچكتر از آن

 مي دانست كه به او چيزي بگويد، از آن موقع بود كه دختر شد عجيب و

 تن مادرش مي لرزيد نكند كه خرافه ها حقيقت باشند و ستاره اي ناپديد شود و

حالا ديگر چايش يخ كرده بود، بلند شد رفت آشپزخانه، ليوان را گذاشت و برگشت.

بيخودي خسته بود، رفت توي اتاق لباس ياسي اش را پوشيد و دراز كشيد.

 خوابش برد، خوابيد وخواب ديد پيرزني را كه توي كوهها شده بود يك گلوله ي آتش،

 ضجه مي زد و با اين حال ايستاده بود هنوز كنار مردي جوان كه با تفنگ اسبش

 را كشتف تفنگش را در زمين خاك كرد، زمين را رها كرد و رفت توي كوهها تا

با زن ضجه بزنند براي دختري كه در هفت آسمان بي ستاره بود. كسي كه

 ساحره گفته بود براي هميشه سرگشته خواهد شد، تا آخر دنيا، مرگ ندارد

 و بعد از ناپديد شدنش تنها لباسهايش از او باقي مي ماند، هر بار يك جاي دنياست

 و هرگاه ستاره اي ناپديد شود روحش در جسمي ظاهر مي شود ودر اين فاصله سرگشته

 است و روحش در عذاب، و كسي باور نكرده بود.

     زن خوابيد و خواب ديد، خواب هفت آسمان ستاره را كه هر چه مي گشت،

هيچ كدامشان او را نمي پذيرفتند، حتي بين ستاره هاي مردم شهرش،

 كنار ستاره اي كسي كه دوستش داشت هيچ ستاره اي نبود، حتماً بايد همانجا

 مي بود، مگر نه اينكه خوشبخت بودند؟ بين ستاره هاي مردم شهر دنبال

 ستاره اش مي گشت كه ناگهان همه با هم سقوط كردند[4] و رفتند طرف زمين

تا اگر دختركي در پس كوچه ها به دنبال ستاره بود، دست خالي برنگردد خانه.

حس كرد روي زمين ايستاده و دارد ستاره ها را نگاه مي كندف آسماني را كه

 ستاره باران شده بود، ستاره هايي كه يكي بعد از ديگري شهر را روشن مي كردند،

 شهري كه با ستاره ها قايم باشك مي كردند، خانه هايي

كه بودند، ستاره ها كه مي آمدند و همه جا روشن مي شد، ديگر نبودند،

زميني كه زير پايش مي لرزيد و درد هزارساله اي كه از كنج قلبش سرك مي كشيد

 و از گوشه ي چشمش خودرا بيرون مي انداخت. فردا سپيده ي صبح از

 زير آوار خانه هيچ كس را پيدا نكردند بجز لباس ياسي زني كه بار هزاران

سال را به دوش مي كشيد.

     مرد ايستاده توي كوهپايه، با لباسهاي زنانه اي در دست، خيره شده به

ته دنياي كبودي كه جلوي چشمهايش كپك مي زند، به پيرزني كه خاكسترش

 كنار شير سنگي[5]، رو به رويش ريخته و دختري كه خونش آسمان را رنگ

مي زند، چشم انتظار مردي از تبار هزاران سال بعد، تا بيايد و كنار همين

كوهپايه اي كه خرابه هاي خانه اش در آنجا باقي مانده، بيايد و با هم ضجه بزنند.

     اينجا كوههايي خاكستري كه از خاكستر هزاران ساله سخت شده اند و

زني جوان با سري خوني، لباسي ياسي و باري سخت و باستاني بر دوش،

به دنبال انسانهايي است كه روزي دوستشان داشته، ضجه مي زند و نعره

 مي كشد، صدايش طنين مي اندازد و كوهها را مي لرزاند، آسمان صاف و بي ستاره است.

 

آتنا كوچكي 



1- در باور باستان هر شخص براي خودش در آسمان ستاره اي داشت كه بسته به نور و زيبائيش زندگي او را جهت مي داد و هركس كه بد شگون ، بدبخت و سرگشته بود گفته مي شد كه در آسمان ستاره اي ندارد.

1- يكي ديگر از باور ايرانيان باستان جفت بودن ستاره هاي زن و شوهرها بود كه باعث خوشبختي و سفيدبختي آن ها مي شد.

2- بخشي از ديالوگ ساحره ها در نمايشنامه ي مكبث اثر ويليام شكسپير.

1-  در باورها بوده است كه هر گاه ستاره اي از آسمان سقوط كند صاحب آن خواهد مرد.

1- از گذشته هاي دور ايرانيان باستان به عنوان نشان قبر عزيزان از دست رفته شان از شير سنگي استفاده مي نمودند كه هم اكنون هم در بين بعضي عشاير وجود  دارد.

 

 

 

 اینم وبه مامانمه سر بزنید با یه داستان به روز شد

 

 

لینک ثابت |