سلام
من سر قولم موندم و با یه داستان به روز می کنم 
موهايش را كه بست تازه ياد چشم
هايش افتاد كه هنوز بي حالت مانده
بودند توي آينه و آنقدر مظلوم كه يك
لحظه دلش سوخت به حال چشم
هاش و صورتي كه توي آينه زل زده
بود به چشم هاش؛ خط كشيدي طوري كه كمي
خواب آلود به نظر بيايند اين مدل را خيلي دوست
داشتي.
اصلا رابطه اش با خواب خوب بود خيلي خوب از
همان وقت ها، از همان بچگي؛
پدر امده بالاي سرت و دارد آرام بلندت ميكند، قربان
صدقه ات مي رود تا بيدار شوي و مدادهايت را كه
ديشب توي بازي پرت كرده بودي طرفش از گوشه
و كنار جمع مي كند. آرام چشم هايت را باز مي
كني و وقتي مي بيني حواسش به تو نيست غلت
مي زني و مي گويي كه مي خواهي بخوابي فقط
يك دقيقه، و پدر مي آيد بالاي سرت، حالا بغلت مي
كند و مي بوسدت و تو را همان طور توي بغل مي
برد تا دم در دست شويي و مي گويد يك دقيقه
تمام شد و اين قصه ي هر روز بود هر روز به جاي
قصه هاي شب تكرار مي شد ولي شبها اصلا كيف
نداشت، از پرستارت حالت به هم مي خورد،
دوست نداشتي ريخت نحسش را ببيني كه سعي
مي كرد به زور هم كه شده نقش مادرت را بازي
كند. جيغ مي زدي و از اتاق بيرونش مي كردي،
دوست داشتي تنها باشي با قصه هايي كه توي
سرت بود.
پدر هم كه هميشه دير مي آمد و وقتي در را باز
مي كرد خيلي از وقت خوابت گذشته بود و تو بايد
مي خوابيدي اما خاوبت نمي برد، هي غلت مي
زدي و جاي دستهاي كسي را روي سر و گونه
هايت حس مي كردي و دلت قصه ي شب مي
خواست اما تا صداي در مي آمد خودت را مي زدي
به خواب تا يك بوس كوچولو جايزه بگيري؛ آخر اگر
پدر مي فهميد بيداري اخم مي كرد.
صداي زنگ در است انگار، بايد بلند شوي بايد بروي
ولي تو هنوز آماده نيستي مداد را پرت كن طرف
پدر مثل همان موقع ها و بخند، برو طرفش و
ببوسش، حالا تويي كه بايد او را ببوسي، ا و را كه
فقط نگاهت مي كند، تو دلت مي گيرد ولي به روي
خودت نمي آوري، لباسهايت را بپوش و ليوان
چايي را كه براي خودت ريخته بودي بگذار جلوي
پدر روي ميز، امروز هم دير مي رسي و دكتر غر
مي زند و از تو مي خواهد وقت شناس تر باشي
اما تو نيستي ، اصلا هميشه هم همين طور مي
ماني فايده ندارد اگر يك جور ديگر باشي آن وقت
ديگر تو يك شخصيت ديگري و تو نيستي ؛ اين قصه
ي هميشه است، به پدر بگو شب برمي گردي زود
قبل از اينكه بخوابد (برعكس خودش) و دوباره دلت
بگيرد لعنت به اين شبها، برو ديگر راننده دارد زنگ را
مي سوزاند از آن موقع تا حالا همين طور يك بند
دارد زنگ مي زند، قبل از رفتن اف اف را بردار و
جيغ بكش اومدم تا زنگ را واقعا نسوزانده.
دكتر مي گويد بايد سعي كنيحقيقت بين باشي
تاباورت بشود؛ مشكل اين جاست كه هنوز باور
نكردي ، بعد از اين همه سال هنوز داري به خودت
دروغ مي گويي و تو مي خندي – اگر اون واقعيت
نداره پس تو هم واقعي نيستي و حتي همين دكتر
كه دارد سعي مي كند باور كني همه چيز دروغ
است چون تو هر روز مي بيني اش، برايش لبخند
مي زني، سلامش مي كني و اگر وقت كني
برايش چايي مي ريزي و سر درد دل برايش باز مي
كني نه اصلا-.
***
يك شب پرستارت برايت يك كتاب آورد، مثل قصه ي
هميشگي از اتاق انداختي اش بيرون و كتاب را
پرت كردي گوشه ي اتاق ولي آن شب هم خوابت
نبرد و رفتي سراغ كتاب، از نقاشي اش خوشت
آمد چون خيلي شبيه پدرت بود. چقدر دلت هوايش
را مي كرد، دوست داشتي هميشه كنارت باشد اما
نبود.
باباي توي كتاب هم مثل باباي خودت بود خوب،
اصلا انگار باباي خودت بود كه تو را بغل كرده بود و
روي جلد كتاب داشت به تو لبخند مي زد، همه چيز
را كشيده بودند حتي اين پرستار بد جنس دروغ گو
را، دلت گرفت، زدي زير گريه و پرستارت آمد توي
اتاق و دوباره خواست ادا در بياورد كه تو تف كردي
توي صورتش و مثل ديوانه ها خنديدي؛ حقش بود.
دكتر فقط چرند مي گويد؛ مرض دارد مي خواهد تو
را از زندگي خوبي كه داري بكشد بيرون و تو اين را
نمي خواهي _خودش هم مي داند_ نمي فهمي
چرا بايد آن عكس را از توي اتاقت برداري اصلا آن
كه يك عكس نيست؛ نمي فهمي چرا بايد وسائلش
را بريزي دور و ديگر برايش خريد نكني؛ اصلا خيلي
چيزها را نمي فهمي ؛ نمي فهمي چرا بايد قصه ي
دروغي دكتر را باور كني؛ تو شاگرد اول نبودي؛ تو
با بهترين نمرات مدركت را نگرفتي؛ تو توي خانه
آينه داري اما دكتر مي گويد نداري؛ يادت مي آيد
قشنگ يادت مي آيد خانه تان را- همان خانه اي كه
پدرت تويش تو را بغل مي كرد- اتاقت را يادت مي
آيد و ... نه نمي شود گفت همي اينها دروغ است.
تو قصه ي كودكان نمي نويسي ؛ تو بچه ها را
دوست نداري و دلت برايشان نمي سوزد اصلا تو از
عروسكهاي زشت خوشت نمي آيد پس اين دكتر
چه مي گويد چرا مي خواهد اين همه دروغ را باور
كني؟ ول كن اين چيزها را، ظرفها را بشور و ته
مانده ي غذا را بگذار براي ناهار، به پدر شب بخير
بگو و برو بخواب هرچند كه تنها نگاهت مي كند و
حتي شبها هم نمي خوابد و برق چشمهايش را
توي تاريكي مي تواني ببيني و دلت مي گيرد.
اين قرص هاي دكتر هم همه اش تو را مي برد توي
فكر و خيال و رويا، هي فكر مي كني توي بدنت و
تمام صورتت جاي تيغ مانده، حتي يك بار توي خواب
ديدي كه پدرت هر بار كار بدي مي كردي مي بردت
توي لانه ي پرنده ها و با تيغ مي كشيد توي بدنت
يكي براي كار بدت يكي تنبيه و آخري براي اينكه
بداني چقدر كارت بد بوده براي هميشه و خواب
ديدي اين قدر كارهاي بد كردي كه تمام دستها و
صورتت پر از سه تا سه تا جاي تيغ شده خواب
ديدي و جيغ زدي آن قدر كه از خواب پريدي و ديدي
پدر دارد همين طور نگاهت مي كند بي حرفبلند
شدي كه بغلش كني و مثل بچگي ها روي شانه
هايش گريه كني كه ياد خوابت افتادي وحشت
تمام قلبت را پر كرد نه نمي توانستي باور كني كه
اين مردي روبه رويت نشسته اين مردي كه
صورتش تشكيل شده از خطهاي كج كوله ي
بچگانه اي ناشيانه از روي نقاشي همان كتابها
كپي شده و تنش پر بود از لباسهايي پر از ابر هيچ
ربط و شباهتي به پدرت نداشت نه اين مسخره
بازي را دكتر راه انداخته بود و اين فكر وخيال ها
همه اش تقصير اين قرص ها بود كه باعث مي
شدند تو فكر كني تمام كودكيت را توي اتاقي تاريك
در خانه اي واگذار شده به امور بچه هاي بي
سرپرست گذرانده اي و نمره هايي خوبي كه باعث
كتك خوردنت از تنبلهاي كلاس مي شد با يك
پرستار چاق خپل كه هميشه سعي مي كرد به زور
هم كه شده اشكهايت را پاك كند، نه اين تو حقيقت
ندارد، تو داري كابوس مي بيني، كي گفته اين آينه
ي توي اتاق كاغذي است با طرحي از يك هنرپيشه
ي دست چندم خارجي كه شباهتي هم به تو
دارد؟ نه اين قصه دروغ است مثل قصه هاي پدري
كه هميشه آخر قصه هايش اعتراف مي كرده مثل
دوغ دروغي بوده، نه تو آن قصه اي كه ماستي و
هميشه راست بوده اي اصلا كي باور خواهد كرد
بيا و يك كاري كن اين كتاب را بنداز دور؛ چشم هايت
را ببند آرام و خواب ببين، خواب يك قصه ي تازه را،
خواب يك دختر كوچولو با موهاي آزاد كه روي تاب
بالا و پايين مي رود و براي پدر مادرش دست تكان
مي دهد، يك توي تازه باش ، نويسنده ي اين قصه
تويي ، اين تويي باور كن.
وسط آزمون قلم چي
نوشهر 
این یه تیکه رو فقط برای علیرضا
میر اسدالله و بزرگمهر شرف الدین
میذارم تا اگه مسعود مرعشی
خالی بند
هفته از کار در نیاد دلشون
یه کم خوش بشه وقتی اسم رو سرچ
می کنند همه ی ۴۰ چراغی ها رو
دوست دارم خواه خواننده
( منظورم مخاطبه که اولیش خودمم )
یا نویسنده
+ نوشته شده توسط اتنا امین در چهارشنبه
1386/04/13 و ساعت
1:22 قبل از ظهر |