تبليغاتX
ققنوس در باران
سلام

 

 شکفته بود گلای کبود پیرهنم

 نبوده ای که ببینی چقدر زخمه تنم

 

 نبوده ای و من این جا غریب مرگ شدم

 این اسکلت که تمرگیده پای گور منم

 

 نچیده های تنم رو شغالها خوردن

 تمام پر شده از کرم و سوسک تو دهنم

 

 سه قطره خونو تنی که کشیده شد تا من

 نگاه هرزه ی گرگی نشست رو این تن

 

 نجس شدم - سگ ولگرد قصه ی شب شهر

 که بو گرفته تنش از کثافتا نم نم

 

 گلای پیرهنم له شدند و جرواجر

 خزون زده به وجودم نمی کنی کفنم؟

 

 تو رفتی و منو این جا غریبه ها کشتن

 شبیه بوف شدم - کور و منگ- می لرزم

 

 تو انزوای دلی که خوره خراشیده

 برای پیرهنی که دلش چروکیده

 

 شکفته میشه گلای کبود روی تنم

 شکفته بود کبوده گلای پیرهنم

   یاحق    

+ نوشته شده توسط اتنا امین در یکشنبه 1386/11/14 و ساعت 2:11 بعد از ظهر |
 

 

 

سلام به همه و یه خداحافظ تقریبا طولانی

من دارم میرم و معلوم نیست دیگه کی بیام

ممنون از همه اتون که اومدید و نظر گذاشتید یا نذاشتید

اگه عمری بود ...

بگذریم هندیش نکنم بهتر فعلا

خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

 

+ نوشته شده توسط اتنا امین در شنبه 1386/07/07 و ساعت 1:8 قبل از ظهر |
سلام

من سر قولم موندم و با یه داستان به روز می کنم

موهايش را كه بست تازه ياد چشم

 

هايش افتاد كه هنوز بي حالت مانده

 

بودند توي آينه و آنقدر مظلوم كه يك

 

لحظه دلش سوخت به حال چشم

 

هاش و صورتي كه توي آينه زل زده

 

بود به چشم هاش؛ خط كشيدي طوري كه كمي

 

خواب آلود به نظر بيايند اين مدل را خيلي دوست

 

داشتي.

 

اصلا رابطه اش با خواب خوب بود خيلي خوب از

 

همان وقت ها، از همان بچگي؛

 

پدر امده بالاي سرت و دارد آرام بلندت ميكند، قربان

 

صدقه ات مي رود تا بيدار شوي و مدادهايت را كه

 

ديشب توي بازي پرت كرده بودي طرفش از گوشه

 

و كنار جمع مي كند. آرام چشم هايت را باز مي

 

كني و وقتي مي بيني حواسش به تو نيست غلت

 

مي زني و مي گويي كه مي خواهي بخوابي فقط

 

يك دقيقه، و پدر مي آيد بالاي سرت، حالا بغلت مي

 

كند و مي بوسدت و تو را همان طور توي بغل مي

 

برد تا دم در دست شويي و مي گويد يك دقيقه

 

تمام شد و اين قصه ي هر روز بود هر روز به جاي

 

قصه هاي شب تكرار مي شد ولي شبها اصلا كيف

 

نداشت، از پرستارت حالت به هم مي خورد،

 

دوست نداشتي ريخت نحسش را ببيني كه سعي

 

مي كرد به زور هم كه شده نقش مادرت را بازي

 

كند. جيغ مي زدي و از اتاق بيرونش مي كردي،

 

دوست داشتي تنها باشي با قصه هايي كه توي

 

سرت بود.

 

پدر هم كه هميشه دير مي آمد و وقتي در را باز

 

مي كرد خيلي از وقت خوابت گذشته بود و تو بايد

 

مي خوابيدي اما خاوبت نمي برد، هي غلت مي

 

زدي و جاي دستهاي كسي را روي سر و گونه

 

هايت حس مي كردي و دلت قصه ي شب مي

 

خواست اما تا صداي در مي آمد خودت را مي زدي

 

به خواب تا يك بوس كوچولو جايزه بگيري؛ آخر اگر

 

پدر مي فهميد بيداري اخم مي كرد.

 

 

صداي زنگ در است انگار، بايد بلند شوي بايد بروي

 

ولي تو هنوز آماده نيستي مداد را پرت كن طرف

 

پدر مثل همان موقع ها و بخند، برو طرفش و

 

ببوسش، حالا تويي كه بايد او را ببوسي، ا و را كه

 

فقط نگاهت مي كند، تو دلت مي گيرد ولي به روي

 

خودت نمي آوري، لباسهايت را بپوش و ليوان

 

چايي را كه براي خودت ريخته بودي بگذار جلوي

 

پدر روي ميز، امروز هم دير مي رسي و دكتر غر

 

مي زند و از تو مي خواهد وقت شناس تر باشي

 

اما تو نيستي ، اصلا هميشه هم همين طور مي

 

ماني فايده ندارد اگر يك جور ديگر باشي آن وقت

 

ديگر تو يك شخصيت ديگري و تو نيستي ؛ اين قصه

 

ي هميشه است، به پدر بگو شب برمي گردي زود

 

قبل از اينكه بخوابد (برعكس خودش) و دوباره دلت

 

بگيرد لعنت به اين شبها، برو ديگر راننده دارد زنگ را

 

مي سوزاند از آن موقع تا حالا همين طور يك بند

 

دارد زنگ مي زند، قبل از رفتن اف اف را بردار و

 

جيغ بكش اومدم تا زنگ را واقعا نسوزانده.

 

 دكتر مي گويد بايد سعي كنيحقيقت بين باشي

 

تاباورت بشود؛ مشكل اين جاست كه هنوز باور

 

نكردي ، بعد از اين همه سال هنوز داري به خودت

 

دروغ مي گويي و تو مي خندي – اگر اون واقعيت

 

نداره پس تو هم واقعي نيستي و حتي همين دكتر

 

كه دارد سعي مي كند باور كني همه چيز دروغ

 

است چون تو هر روز مي بيني اش، برايش لبخند

 

مي زني، سلامش مي كني و اگر وقت كني

 

برايش چايي مي ريزي و سر درد دل برايش باز مي

 

كني نه اصلا-.

 

***

 

 

يك شب پرستارت برايت يك كتاب آورد، مثل قصه ي

 

هميشگي از اتاق انداختي اش بيرون و كتاب را

 

پرت كردي گوشه ي اتاق ولي آن شب هم خوابت

 

نبرد و رفتي سراغ كتاب، از نقاشي اش خوشت

 

آمد چون خيلي شبيه پدرت بود. چقدر دلت هوايش

 

را مي كرد، دوست داشتي هميشه كنارت باشد اما

 

نبود.

 

 

باباي توي كتاب هم مثل باباي خودت بود خوب،

 

اصلا انگار باباي خودت بود كه تو را بغل كرده بود و

 

روي جلد كتاب داشت به تو لبخند مي زد، همه چيز

 

را كشيده بودند حتي اين پرستار بد جنس دروغ گو

 

را، دلت گرفت، زدي زير گريه و پرستارت آمد توي

 

اتاق و دوباره خواست ادا در بياورد كه تو تف كردي

 

توي صورتش و مثل ديوانه ها خنديدي؛ حقش بود.

 

دكتر فقط چرند مي گويد؛ مرض دارد مي خواهد تو

 

را از زندگي خوبي كه داري بكشد بيرون و تو اين را

 

نمي خواهي _خودش هم مي داند_ نمي فهمي

 

چرا بايد آن عكس را از توي اتاقت برداري اصلا آن

 

كه يك عكس نيست؛ نمي فهمي چرا بايد وسائلش

 

را بريزي دور و ديگر برايش خريد نكني؛ اصلا خيلي

 

چيزها را نمي فهمي ؛ نمي فهمي چرا بايد قصه ي

 

دروغي دكتر را باور كني؛  تو شاگرد اول نبودي؛  تو

 

با بهترين نمرات مدركت را نگرفتي؛ تو توي خانه

 

آينه داري اما دكتر مي گويد نداري؛ يادت مي آيد

 

قشنگ يادت مي آيد خانه تان را- همان خانه اي كه

 

پدرت تويش تو را بغل مي كرد- اتاقت را يادت مي

 

آيد و ... نه نمي شود گفت همي اينها دروغ است.

 

تو قصه ي كودكان نمي نويسي ؛ تو بچه ها را

 

دوست نداري و دلت برايشان نمي سوزد اصلا تو از

 

عروسكهاي زشت خوشت نمي آيد پس اين دكتر

 

چه مي گويد چرا مي خواهد اين همه دروغ را باور

 

كني؟ ول كن اين چيزها را، ظرفها را بشور و ته

 

مانده ي غذا را بگذار براي ناهار، به پدر شب بخير

 

بگو و برو بخواب هرچند كه تنها نگاهت مي كند و

 

حتي شبها هم نمي خوابد و برق چشمهايش را

 

توي تاريكي مي تواني ببيني و دلت مي گيرد.

 

اين قرص هاي دكتر هم همه اش تو را مي برد توي

 

فكر و خيال و رويا، هي فكر مي كني توي بدنت و

 

تمام صورتت جاي تيغ مانده، حتي يك بار توي خواب

 

ديدي كه پدرت هر بار كار بدي مي كردي مي بردت

 

توي لانه ي پرنده ها و با تيغ مي كشيد توي بدنت

 

يكي براي كار بدت يكي تنبيه و آخري براي اينكه

 

بداني چقدر كارت بد بوده براي هميشه و خواب

 

ديدي اين قدر كارهاي بد كردي كه تمام دستها و

 

صورتت پر از سه تا سه تا جاي تيغ شده خواب

 

ديدي و جيغ زدي آن قدر كه از خواب پريدي و ديدي

 

پدر دارد همين طور نگاهت مي كند بي حرفبلند

 

شدي كه بغلش كني و مثل بچگي ها روي شانه

 

هايش گريه كني كه ياد خوابت افتادي وحشت

 

تمام قلبت را پر كرد نه نمي توانستي باور كني كه

 

اين مردي روبه رويت نشسته اين مردي كه

 

صورتش تشكيل شده از خطهاي كج كوله ي

 

بچگانه اي ناشيانه از روي نقاشي همان كتابها

 

كپي شده و تنش پر بود از لباسهايي پر از ابر هيچ

 

ربط و شباهتي به پدرت نداشت نه اين مسخره

 

بازي را دكتر راه انداخته بود و اين فكر وخيال ها

 

همه اش تقصير اين قرص ها بود كه باعث مي

 

شدند تو فكر كني تمام كودكيت را توي اتاقي تاريك

 

در خانه اي واگذار شده به امور بچه هاي بي

 

سرپرست گذرانده اي و نمره هايي خوبي كه باعث

 

كتك خوردنت از تنبلهاي كلاس مي شد با يك

 

پرستار چاق خپل كه هميشه سعي مي كرد به زور

 

هم كه شده اشكهايت را پاك كند، نه اين تو حقيقت

 

ندارد، تو داري كابوس مي بيني، كي گفته اين آينه

 

ي توي اتاق كاغذي است با طرحي از يك هنرپيشه

 

ي دست چندم خارجي كه شباهتي هم به تو

 

دارد؟ نه اين قصه دروغ است مثل قصه هاي پدري

 

كه هميشه آخر قصه هايش اعتراف مي كرده مثل

 

دوغ دروغي بوده، نه تو آن قصه اي كه ماستي و

 

هميشه راست بوده اي اصلا كي باور خواهد كرد

 

بيا و يك كاري كن اين كتاب را بنداز دور؛ چشم هايت

 

را ببند آرام و خواب ببين، خواب يك قصه ي تازه را،

 

خواب يك دختر كوچولو با موهاي آزاد كه روي تاب

 

بالا و پايين مي رود و براي پدر مادرش دست تكان

 

مي دهد، يك توي تازه باش ، نويسنده ي اين قصه

 

تويي ، اين تويي باور كن.

 

 

وسط آزمون قلم چي

نوشهر

این یه تیکه رو فقط برای علیرضا

    میر اسدالله و بزرگمهر شرف الدین

 میذارم تا اگه    مسعود مرعشی

خالی بند هفته از کار در نیاد دلشون

یه کم خوش بشه وقتی اسم رو سرچ

می کنند همه ی ۴۰ چراغی ها رو

 دوست دارم خواه خواننده

( منظورم مخاطبه که اولیش خودمم )

یا نویسنده

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط اتنا امین در چهارشنبه 1386/04/13 و ساعت 1:22 قبل از ظهر |
سلام اومدم بگم مامانم ميگه تا اطلاع ثانوي ( همون كنكور و اين حرفا) بايد كركره ها رو بكشم پايين با يه تابلوي بزرگ كه تعطيل است در نزنيد ( تو همون مايه ها ي لطفا شماره گيري نفرمائيد) و اين حرفا ولي مي دونم بعد از ملاقات حضوري و يه جنگ تن به تن با اين غول بي شاخ ودم  با يه داستان به روزم الانم اگه دوستاي خوبي باشيد برام دعا مي كنيد تا با رتبه ي دو رقمي صنعتي شريف قبول شمچيه پررو ام ؟

شما دعا كنيد خدا رو چه ديديد؟ كي بخيله ؟ ها ؟

دعا كنيد

با قرمز نوشتم كه تو چش باشم

باي تا به زودي ( به قول يوتا)

 

+ نوشته شده توسط اتنا امین در دوشنبه 1386/03/07 و ساعت 1:51 قبل از ظهر |
سلام

عید همه اتون مبارک

این روزا به کلی از ادبیات واموندم ولی تا دلتون بخواد عکس گرفتم از همه چی

ببینید.

برای عیدم یه 500-600 تا عکس گرفتیم که به علت مسائل اخلاقی دیگه دیگه

ولی نیم ساعت قبل از سال تحویل خوابم برد و با صدای زنگ تلفن 20 دقیقه بعد از سال تحویل از خواب پریدم و در جواب تبریک خاله ام که گفت سال نوت مبارک گفتم : مگه سال تحویل شده؟

*************************************************

 

حاجی فیروزم بله سالی یک روزم بله

و حاجی فیروز پاساژ ملت  پیرمردی مهربان بود با یک دایره در دستهای

چروکیده

 

و اما از نمایش

اینها به ترتیب سلم و ماه آفرید و موبد و تور هستند در نمایشنامه ی داد

 

آقای موبد

تقریبا بچه های گروه داد نمایش فریدون شاه، ولی نه همه اشون

یه قاب نمایشی از گوش وایسادن

 

 

اینم یه قاب دیگه از...

حیاط محل نمایش :کارگردان و تور و مشاور اجتماعی و دستیار

کارگردان و بازیگردان

و اما بشنوید از خانه ی شعر شمال که ۲۶ برگزار شد و ما را به یاد لشگر شکست خورده انداخت و بعد از ۳-۴ ماه انجمن نرفتن دوباره پشیمان شدیم از رفتن که یک استان و این همه شاعر و اینهمه صندلی های فراموش شده؟

 

در حیرتم از این همه تعجیل شما

از این همه صبر و طول و تفصیل شما

ما خیر ندیده ایم از سال قدیم

این سال جدید نیز تحویل شما

((جلیل صفر بیگی))

 

امیدوارم امسال و هر سالتون پر از خیر و برکت و شادی باشه

اما در آخر عید همه مبارک

امیدوارم بهارتون پر از گل و لبخند و موسیقی ، شیرینی و البته آجیل و عیدی و  باشه خوش بگذره .

+ نوشته شده توسط اتنا امین در سه شنبه 1385/12/29 و ساعت 3:4 قبل از ظهر |

 

 

 

 * به نام او كه زيباست و هستي بخش زيبائيها *

هفت آسمان ستاره

     زن ايستاده توي كوهپايه، با لباسهاي زنانه اي در دست

 خيره به ته دنياي كبودي كه جلوي چشمهايش كپك مي زند؛

آسماني كه از قرمزي بين متن آبي اش ياد خون مي افتد - خون زيادي

كه شايد از سر كسي مي تواند بيايد كسي كه زن بالاي

 سرش نشسته و ضجه مي زند، دستهايش را دور مي چرخاند و

ضجه مويه مي كند و مردي جوان كه روزي دامادش بود

و حالا صدها سال شكسته شده، كلاهش را در دست گرفته و

خيره شده به زمين، باد مي آيد و خاك بلند مي كند

 تا برود در چشم مرد، تا مرد بوي خاكستر را از خاك حس كند؛

خاكستري كه مي تواند مال زني باشد كه گلوله اي شده بود

 از آتش.

باد مي آيد و موهاي زني روي كوهپايه مي آشوبد و دلش ریش

 مي شود و از آسمان هيچ چيز بجز خون پيدا نمي كند.

 شب و روز اين هفته ها را در آسمان خون ديده و اشك،

دلش به هم مي خورد، از هر چيزي كه جلوي رويش مي گذاشتند،